زنـده‌ام گاه و گاه می‌میرم…

توسط: موسوی

آه، ایـن روزها که می‌گـذرد، زنـده‌ام گاه و گاه می‌میرم
مرگ بد نیست، کاش می‌گفتی به کدامین گناه می‌میرم

گفتــه بودند زنـدگی خوب است؛ گاه بنشیند و بسوزاند
این منم-جـان شعـله ور شده‌ای – که در آغاز راه می‌میرم

هر گلی بود بر سرم زده است، دست تقدیر را چه باید کرد
از دو چشم سیاه زاده شدم، در دو چشم سیاه  می‌میرم

دلم آشـفته روحم آشفـته، من و بختـی که سال‌ها خفته
خسته ام خسته ام نگاهی کن، من که با یک نگاه می‌میرم

دستی از دوردست ها انگار، مـی‌کشد این قطار خالـی را
دلم، ای اتفاق سرگــردان! در کـدام ایستگاه می‌میرم؟

چاره ای نیست، غصه پیرت کرد کم کم از یاد می‌روی دل من
تو شبی زنده زنده می‌سوزی، من شبی بی گناه می‌میرم

ناصر حامدی