و چای دغدغه عاشقانه خوبیست

توسط: موسوی

دعینی أصبُّ لکِ الشایَ،
أنتِ خرافیَّةُ الحسن هذا الصباحَ،

وصوتُکِ نَقْشٌ جمیلٌ على ثوب مراکشیَّهْ

وعِقْدُکِ یلعبُ کالطفل تحت المرایا..
ویرتشفُ الماءَ من شفة المزهریَّهْ

دعینی أصبُّ لکِ الشایَ، هل قلتُ إنِّی أُحبُّکِ؟
هل قلتُ إنِّی سعیدٌ لأنکِ جئتِ..
وأنَّ حضورَکِ یُسْعِدُ مثلَ حضور القصیدَهْ
ومثلَ حضور المراکبِ، والذکریاتِ البعیدَهْ..

 

بگذار برایت چای بریزم
امروز به‌شکل غریبی خوبی

صدایت نقشی زیباست بر جامه‌ای مغربی
و گلوبندت چون کودکی بازی می‌کند زیر آیینه‌ها…
و جرعه‌ای آب از لب گلدان می‌نوشد

بگذار برایت چای بیاورم، راستی گفتم که دوستت دارم؟
گفتم که از آمدنت چقدر خوشحالم؟
حضورت شادی‌بخش است مثل حضور شعر
و حضور قایق‌ها و خاطرات دور…

نزار قبانی