صحرای کربلای مدرسه!

توسط: موسوی

داخل مدرسه شدم به در حجره گفتم: سید بیا از حجره بیرون شو، باز به طور بى‌اعتنایى و تکیه به اثاثیه خود گفت: بله؟ چه‌کاره‌اى؟ که داخل حجره شدم به فوریت یک قطعه حصیر و فرش و اثاثیه مختصرى که در حجره بود تمام را پراندم میان مدرسه و تا سید از جاى خود حرکت کرده حجره تخلیه شد، فقط یک قطعه حصیر و متکایى در زیر خودش ماند و چون سید بدنا و ریشا و هیکلا و سنا از من بزرگ‌تر بود مأیوس بودم از این‌که من بر او غالب شوم، همّ من بر این شد که نگذارم که او بر من چیره شود و کتک بزند، وقتى که به طرف من بى‌محابا آمد من به جلدى هر دو آستین پیراهن او را گرفتم و به‌هم تابیدم و هر دو آستین او را به دست چپ محکم گرفتم و دست راست به همان لحاظ که من نباید او را بزنم چون ذوالفقار على، بیکار در پهلوى خود یله انداختم جهت ذخیره روز مبادا و سید هم آنچه تلاش نمود که دو دست خود را از دست چپ من که به منزله غل جامعه بود خلاص ‍کند نتوانست. دیدم سید قوتى ندارد، مثل جوز پوچ فقط صداى کلفت و هیکلى دارد و در این بین دو نفر از ترک‌ها که در آن مدرسه ریاست و بزرگى داشتند، بلکه وزراى دست راست و چپ آقاى شرابیانى حجة الاسلام بودند که حقیقتا آقایى داشت در بین علماى نجف و مظفرالدین شاه هم مقلدى او را داشت وارد حجره شدند. على الظاهر براى اصلاح و ما دو سید را از یکدیگر جدا کردن، و چون میانجیگرى نمودن آن‌ها محتمل بود که صورى باشد ما از ترس که کتک نخوریم دو آستین سید را رها نمى‌کردیم و در میان مدرسه هم یک آخوند بربرى و یک سید کشمیرى که فى‌الجمله معرفت به ما داشتند آن‌ها هم باطنا به حمایت ما بودند ولکن على‌الظاهر به بى‌طرفى‌، ترک‌ها را تهدید مى‌کردند، دو نفرى که یکى در لجاجت و تهور و اتحاد و حمایت و مردانگى پدر ترک‌ها بود و دیگرى در حیله و شیطنت و آب زیرکاه و اره نرم‌بر بودن استاد شیطان بود، کمرها را محکم بسته و پاشنه گیوه‌هاى خود را کشیده و عباها را به حجره‌هاشان انداخته به هیئت قزاقى دور مدرسه قدم مى‌زنند و مى گویند آهاى طلبه‌ها این یکى از ضعفاى خراسان است که تنها به این لشگر سلم و تور زده است، واى به حال این مدرسه و اهل آن که اگر بقیه خراسانى‌ها خبر شوند پاره آجرى به این مدرسه هم نخواهند گذاشت…

و در این بین سید ترک بى‌شعور که از دست‌هاى خود مأیوس شد سرپایى به اسافل اعضاى ما زد، دست راست که براى همچو وقتى ذخیره بود بلند نمودم سه چهار مشت به سرش زدم که عمامه‌اش پیش چشم‌هایش را گرفت و در بین این که آن دو نفر ترک در تلاش بودند که سید را از دست من خلاص کنند و من هم چند مشتى به او نواختم و بالاخره خلاص هم نمودند، رگ‌هاى گردنشان کلفت شده رو به کردند که مگر زور است گویا کار زیرین سید را ملتفت نشده بودند.

گفتم : آخوند مگر تو حالا ملتفت زور شده‌اى؟ البته زور است تا چشمتان کور شود وقتى که حجره مردم را زورا مى‌گیرید نمى‌دانید زور مى‌بینید؟ هنوز آخوند کجاش دیده‌اید، به خدا که پدرتان را در مى‌آورم و همه را از مدرسه جاروب مى‌کنم.

آن بربرى و کشمیرى هم مقابل حجره ایستاده‌اند و از این توپ‌هاى عمومى من اظهار تعجب و پخ پخ مى‌کنند که ما نگفتیم. یک دفعه سید ترک از دست آن ترک خود را خلاص نموده بادبزنى به دستش افتاد به ما حمله نمود با دم بادبزن را مثل تیر حرمله نواخت به نافگاه و قلب مبارک من، ولکن خدا رحم نمود در آن حال او را و مرا عقب کشیدند که دم بادبزن با ناف عریان شده من فى‌الجمله تماسى پیدا نمود که اگر من و او را عقب نبرده بودند دم بادبزن تا هم فیها خالدون رفته بود و رگ وتین قطع و مدرسه صحراى کربلا شده بود و من در جوش و خروش که خود را به سید برسانم و قصاص قبل‌الجنایت را جارى سازم…

 آقا نجفی، سیاحت شرق