شتات

جسته گریخته‌هایی از لابلای متون

لا عذب الله أمی أنها شربت / حب الوصی وغذتنیه من اللبن

من وجد برد حبنا على قلبه فلیکثر الدعاء لامه فإنها لم تخُن أباه .

امام صادق ع، معانی الاخبار

محبة أهل البیت ع!

ومن عجیب أمرهم [أی العامة]: دعواهم محبة أهل البیت ( علیهم السلام ) مع ما یفعلون یوم المصاب بالحسین ( علیه السلام ) من المواظبة على البر والصدقة ، والمحافظة على البذل والنفقة ، والتبرک بشراء ملح السنة ، والتفاخر بالملابس المنتخبة ، والمظاهرة بتطیب الأبدان ، والمجاهرة بمصافحة الإخوان ، والتوفر على المزاورة والدعوات ، والشکر من أسباب الأفراح والمسرات.
ومن عجیب قولهم : إن أحدا لم یشر بهذا الحال ، ویستبشر بما جرى فیها من الفعال ، وقد رأوا ما جرى قرره شیوخهم ، ورسمه سلفهم ، من تبجیل کل من نال من الحسین صلوات الله علیه فی ذلک الیوم منالا ، وآثر فی القتل به أثرا ، وتعظیمهم لهم ، وجعلوا ما فعلوه سمة لأولادهم .
فمنهم فی أرض الشام : بنو السراویل ، وبنو السرج ، وبنو سنان ، وبنو الملحی ، وبنو الطشتی ، وبنو القضیبی ، وبنو الدرجی .
وأما بنو السراویل : فأولاد الذی سلب سراویل الحسین ( علیه السلام ) .
وأما بنو السرج : فأولاد الذین أسرجت خیله لدوس جسد الحسین ( علیه السلام ) ، ووصل بعض هذه الخیل إلى مصر ، فقلعت نعالها من حوافرها وسمرت على أبواب الدور لیتبرک بها ، وجرت بذلک السنة عندهم حتى صاروا یتعمدون عمل نظیرها على أبواب دور أکثرهم .
وأما بنو سنان : فأولاد الذی حمل الرمح الذی على سنانه رأس الحسین ( علیه السلام ) .
وأما بنو المکبری : فأولاد الذی کان یکبر خلف رأس الحسین ( علیه السلام ) ، وفی ذلک یقول الشاعر :
ویکبرون بأن قتلت وإنما * قتلوا بک التکبیر والتهلیلا
وأما بنو الطشتی : فأولاد الذی حمل الطشت الذی ترک فیه رأس الحسین ( علیه السلام ) ، وهم بدمشق مع بنی الملحی معروفون .
وأما بنو القضیبی : فأولاد الذی أحضر القضیب إلى یزید لعنه الله لنکت ثنایا الحسین ( علیه السلام ) .
وأما بنو الدرجی : فأولاد الذی ترک الرأس فی درج جیرون ، وهذا لعمرک هو الفخر باب من أبواب دمشق إلى الواضح ، لولا أنه فاضح .

أبو الفتح الکراجکی (م ۴۴۹ هـ ق)، التعجب من أغلاط العامة فی مسألة الإمامة 

وروى أبو الحسن علی بن محمد بن أبی سیف المداینی فی کتاب ( الاحداث ) قال : کتب معاویة نسخة واحدة إلى عماله بعد عام الجماعة أن برئت الذمة ممن روى شیئا من فضل أبى تراب وأهل بیته فقامت الخطباء فی کل کورة وعلى کل منبر یلعنون علیا ویبرأون منه ویقعون فیه وفی أهل بیته وکان أشد الناس بلاء حینئذ أهل الکوفة لکثرة من بها من شیعة علی علیه السلام فاستعمل علیهم زیاد بن سمیة وضم إلیه البصرة فکان یتتبع الشیعة وهو بهم عارف لأنه کان منهم أیام علی علیه السلام فقتلهم تحت کل حجر ومدر وأخافهم وقطع الأیدی والأرجل وسمل العیون وصلبهم على جذوع النخل وطرفهم وشردهم عن العراق فلم یبق بها معروف منهم وکتب معاویة إلى عماله فی جمیع الآفاق الا یجیزوا لأحد من شیعة على وأهل بیته… فلم یزل الامر کذلک حتى مات الحسن بن علی علیه السلام فازداد البلاء والفتنة فلم یبق أحد من هذا القبیل الا وهو خائف على دمه أو طرید فی الأرض .

ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة

علی بن إسماعیل ، عن حماد بن عیسى ، عن حسین بن مختار ، عن أبی أسامة ، قال ، قلت لأبی عبد الله علیه السلام : ان عندنا رجلا یسمى کلیبا ، فلا یجئ عنکم شئ الا قال أنا أسلم ، فسمیناه کلیبا بتسلیمه قال : فترحم علیه أبو عبد الله علیه السلام وقال : أتدرون ما التسلیم ؟ فسکتنا ، فقال : هو والله الاخبات ، قول الله عز وجل ” الذین آمنوا وعملوا الصالحات واخبتوا إلى ربهم ” .

اختیار معرفة الرجال للکشی

مجروح خیره گشته ایام تیره گشته

باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا
آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا

بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله
ما و خروش و ناله کنجی گرفته مأوا

دست از جهان بشویم عزّ و شرف نجویم
مدح و غزل نگویم مقتل کنم تقاضا

میراث مصطفی را فرزند مرتضی را
مقتول کربلا را تازه کنم تولّا

آن نازش محمد پیغمبر مؤبَّد
آن سید ممجّد شمع و چراغ دنیا

آن میر سربریده در خاک خوابنیده
از آب ناچشیده گشته اسیر غوغا

تنها و دلشکسته بر خویشتن گرسته
از خان و مان گسسته وز اهل بیت آبا

از شهر خویش رانده وز ملک بر فشانده
مولی ذلیل مانده بر تخت ِ ملک مولی

مجروح خیره گشته ایام تیره گشته
بدخواه چیره گشته بی رحم و بی محابا

بیشرم شمر کافر ملعون سنان ابتر
لشکر زده برو بر چون حاجیان بطحا

تیغ جفا کشیده بوق ستم دمیده
بی آب کرده دیده تازه شده معادا

آن کور بسته مطرد بی طوع گشته مرتد
بر عترت محمد چون ترک غز و یغما

صفین و بدر و خندق حجت گرفته با حق
خیل یزید احمق یک یک به خونْش کوشا

پاکیزه آل یاسین گمراه و زار و مسکین
وان کینه های پیشین آن روز گشته پیدا

آن پنجماهه کودک باری چه کرد ویحک !
کز پای تا به تارک مجروح شد مفاجا

بیچاره شهربانو مصقول کرده زانو
بیجاده گشته لؤلؤ بر درد ناشکیبا

آن زینب غریوان اندر میان دیوان
آل زیاد و مروان نظّاره گشته عمدا

مؤمن چنین تمنی هرگز کند ؟ نگو ، نی !
چونین نکرد مانی ، نه هیچ گبر و ترسا

تا زنده ای چنین کن دلهای ما حزین کن
پیوسته آفرین کن بر اهل بیت زهرا

 

مجدالدین ابوالحسن کسایی مروزی (زادهٔ ۳۴۱ ه‍.ق)

لا بد منها

وقد عرفت المرأة بالکید بین الجاهلیین، ونظروا إلیها نظرتهم إلى الشیطان ولیست هذه النظرة العربیة إلى المرأة هی نظرة خاصة بالجاهلیین، بل هی نظرة عامة نجدها عند غیرهم أیضًا. بل هی وجهة نظر الرجل بالنسبة للمرأة فی کل العالم فی ذلک الوقت. وهی نظرة نجدها عند الحضر بدرجة خاصة، لما لمحیط الحضر من خصائص التجمع والتکتل، والتصاق البیوت بعضها ببعض، ولما لهم من حیاة اجتماعیة واقتصادیة وسیاسیة، وقد تجبر المرأة على دس أنفها، والاتصال بالغرباء، فنشأ من ثم هذا الرأی بین أهل الحضر أکثر من الأعراب.
وعرفت المرأة عندهم بالمکر والخدیعة. إذ کان فی وسعها استدراج الرجل والمکر به. وهم یتمثلون بمکر “الزبّاء”. واستدراجها “جذیمة الأبرش” إلیها، ثم فتکها به. على نحو ما ورد من قصص عنها فی کتب أهل الأخبار. غیر أنهم یروون فی الوقت نفسه قصة “قصیر” معها، وکیف تمکن من الأخذ بثأره منها، فی حیلة ومکر ومکیدة، حتى فتک بها فی قصة من قصص المکر والخدیعة، ضرب بها المثل. وعُدَّت المرأة کالحیّة فی المکر.
ونظر الرجل إلى رأی المرأة على أن فیه وهنًا وضعفًا وأنه دون رأیه بکثیر، وتصور أن مقاییس الحکم عندها، دون مقاییسه فی الدقة والضبط، ولهذا رأى العرب أن من الحمق الأخذ برأی المرأة. فکانوا إذا أرادوا ضرب المثل بضعف رأی وخطله قالوا عنه: “رأی النساء” و “رأی نساء” وقالوا: شاوروهن وخالفوهن، لما عرف عن المرأة من تأثر بأحکام العاطفة عندها. حتى ذهب البعض إلى عدم وجود رأی للمرأة، ولهذا قالوا: یقال للرجل “الفند” إذا خرف وخف عقله لهرم أو مرض، وقد یستعمل فی غیر الکبر وأصله فی الکبر. ولا یقال “عجوز مفندة، لأنها لم تکن فی شبیبتها ذات رأی أبدًا فتفند فی کبرها. وفی الکشاف: ولذا لم یقل للمرأة مفندة لأنها لا رأی لها حتى یضعف. قال شیخنا: ولا وجه لقول السمین إنه غریب، فإنه منقول عن أهل اللغة. ثم قال: ولعل وجهه أنّ لها عقلًا وإن کان ناقصًا یشتد نقصه بکبر السن”.

جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب

فصل پاییز، فصل خوبی نیست بی تو اما بهار هم حتی…

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

قیصر امین پور

این طور درسها که واقعا تیاتر است

اما درسهای بعضی از اساتید که فعلا می رویم تو را به خدا جهت چیز فهمی است؟ فهمیدن فرع شنیدن کلمات استاد است. ما که تا به حال غیر آن که مسئله در فلان بحث بود چیز دیگر نمی شنویم. به مجرد شروع استاد این قدر رد و ایراد و قال و قیل به صداهای خشن و زیر و بم از بالای منبر و پایین، آن هم از صد الی صد و پنجاه نفر جمعیت به هم می خورد و تصادم می کرد محشر کبرا رخ می داد، حمام زنانه کدام است؟
یک روز، یک طلبه از لرهای بختیاری که واقعا مجسمه دیوی بود به آن صدای منکر، دست به بنا گوش گذاشت به آن اندازه ای که قوت داشت در بلند نمودن صدای خود مشغول خواندن اشعار لری به تمام آهنگ گردید که هیچ کس نفهمید الا من که در جنب او نشسته بودم و الا استاد و دیگران خیال می کردند که این هم یکی از فضلاست که ایراد به استاد دارد و یا به یکی از طلاب که طرفداری از استاد می کند و استاد هم از این قال و قیل و هنگامه غریب خوشش می آمد که مشغول جهاد فی سبیل الله هستیم، نظیر لیله الهریر صفین که این هیاهو کم از آن هیاهو نیست، نهایت اردودی علی علیه السلام با مصادیق جهل می جنگید و ما با حقیقت جهالت می جنگیم و علی القاعده ثواب این جهاد باید بیشتر باشد.
حتی یک روز استاد جدا بد بگفت به شاگردان که نمی گذارید من درس بگویم این چه آشوب است که راه می اندازید. شاگردهای فاضل که پیشاهنگ این هنگامه بودند یکدیگر را دیدند و متفقا مقرر داشتند که فردا در درس حرف نزنند آنان که حرف نزنند دیگران هم چون چیزی یاد ندارند صدا بلند نخواهد نمود که مفتضح گردد تا آن که معلوم شود که استاد چیزی و درسی نمی گوید و مطالعه و فکری نمی کند و این یک ساعت درس که طول می کشد فقط استاد چهار کلمه می گوید بقیه به گفتگوهای ما می گذرد.
فردا آمدند به درس صم بکم نشستند استاد بسم الله گفته شروع نمود به قدر یک سطر نقل نمود و در مدرک صحت و سقم آن به طور استفهام تفتیش نمود، به یمین و یسار نظر نمود، دید صدایی بلند نمی شود و پنج دقیقه هم گذشته مطالعه آقا تمام شد، آخر گفت آقایان چه به نظرشان می رسد در این قول؟ یکی گفت چیزی به نظر ما نمی رسد. فهمید و خندید، گفت : معلوم می شود آقایان مطالعه نکرده اند و از منبر پایین آمد. فضلاء گفتند ما مطالعه کرده ایم، می خواستیم معلوم شود که آقا مطالعه نکرده. پس این طور درسها واقعا تیاتر است و تماشاگاه و نمایشگاه است نه درس.

آقا نجفی قوچانی، سیاحت شرق

 

کار آدمهای کارکشته

«تومی به نظر تو دو هزار مایل چقدره؟ فکر می‌کنی رفتن این همه راه چقدر وقت می‌خواد؟»
توم گفت: «نمی دونم پونزده روز، اگر هم شانس بیاریم ده روز. مادر، گوش کن، پکر نشو. یه چیزی تو زندون یاد گرفتم که می خوام بهت بگم، آدم هیچ‌وقت نباید به اون روزی که آزاد میشه فکر کنه. اینه که آدمُ دیوونه می کنه. باید به فکر امروز بود و بعد به فردا. باید همین کار رو کرد. این کاریه که آدم‌های کارکُشته می‌کنن. تازه واردها سرشونُ به دیوار می‌کوبن و هی می‌پرسن چقدر دیگه باید بمونیم. چرا به‌ روزی که هنوز نیومده فکر می‌کنی؟»

جان اشتاین بک، خوشه های خشم

“سکوت” پاسخِ خوبی برای عقل نبود / و “عشق” خواست بگوید جوابِ مسئله را

کاشکی می‌شد بدانم، تا کجاها می‌برد
این نسیمی کز نفسهای تو، ما را می‌برد

کاشکی می‌شد بدانم جاری عشقت مرا،
می‌کشاند سوی برکه، یا به دریا می‌برد

عشق گاهی اوج را، تا خاک پایین می‌کشد
عشق گاهی خاک را، تا اوج بالا می‌برد

من کی‌ام؟ ای عشق! آهویی که شیرش می‌درد؟
یا نه، تیهویی که سوی قاف، عنقا می‌برد

قطره‌ی بارنده که‌ش، توفنده دریا می‌خورد؟
ذره‌ی چرخنده که‌ش، خورشید رخشا می‌برد؟

تا نپنداری که عاشق، در پی چون و چراست
یا که در پیش تو، نام “کاش” و “امّا” می‌برد،

می توانم بود، آن چشمی که لطف دوستش،
تا فراسوهای دیدار و تماشا می‌برد

می توانم بود ــ حتّا “جلجتا” گر مقصد است ــ
آن “مسیحایی” که بر دوشش چلیپا می‌برد

یا اگر نه، چشم خواهم بست و ره خواهم سپرد،
پا به پایش، تا بَرد عشقم به هر جا می‌برد…

حسین منزوی، شوکران و شکر

خمودی و فروماندگی ذهن

بر طالب علم لازم است که لغو و بیهوده در کردار و گفتار و خواندن را ترک گوید، پس هرگاه در خود کسالت و در دل خستگی احساس کرد، به گونه ای که او را از مسائل علمی مانع است، آن را چنان که در احادیث آمده، با لطیفه‌هایی حکمت آمیز آسودگی بخشد، و به بازی‌های گناه آلود و غفلت آور و اباطیل، خود را مشغول نسازد، و داستان‌ها و اشعار را، جز آنچه را که پند و اندرز دارد، رها کند، و برای آسودگی بخشیدن به دل‌ها، کتاب‌های مناسبی را که بر فنون گوناگون مشتمل باشند، فراهم سازد، تا با یک نواختی در کار و مطالعه، برای خود فرسودگی نیاورد، واز خمودی و فروماندگی ذهنی و کودنی در اندیشه و ذوق، خود را برهاند، زیرا خستگی دل منشا وسوسه‌ها و بداخلاقی است، و جمود ذهنی مانع هوشمندی و زیرکی است.
و از بهترین کتاب‌هایی که در این زمینه نوشته شده، کتاب کشکول شیخ بهایی و کتاب مستطرف، و کتاب عقد الفرید نوشته ابن عبدربه، و کتاب محاضرات نوشته راغب و امثال این‌هاست، و چه بسا مطالعه تاریخ‌ها و سیره‌ها و شرح حال علما و صلحا او را مفید افتد.

میرزا ابوالحسن شعرانی

علی شیروانی، برنامه سلوک در نامه‌های سالکان

که زیستن تهی از عشق، برزخی ست عظیم

در خبر آمده که مردى نزد رسول آمد گفت: یا رسول اللَّه مرا از کارى تعجب مى‌‏آید و آن اینست که مردى و زنى که هرگز یکدیگر را ندیده باشند چون میان ایشان مناکحتى واقع شود و یک روز با یکدیگر صحبت کنند بحیثیتى مودت میان ایشان پیدا شود که از آن عظیمتر نباشد.
حضرت فرمود: این از قبل حق تعالى است حیث قال وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَة

ملا فتح الله کاشانی (قرن دهم)، منهج الصادقین (تیتر از سروده حسین منزوی)

لا یخفى أن تشخیص موارد الاحتیاط عسر على العامّی ، إذ لابد فیه من الاطلاع التام ، ومع ذلک قد یتعارض الاحتیاطان فلابد من الترجیح ، وقد لا یلتفت إلى إشکال المسألة حتى یحتاط ، وقد یکون الاحتیاط فی ترک الاحتیاط ، مثلاً الأحوط ترک الوضوء بالماء المستعمل فی رفع الحدث الأکبر لکن إذا فرض انحصار الماء فیه الأحوط التوضؤ به ، بل یجب ذلک بناء على کون احتیاط الترک استحبابیاً ، والأحوط الجمع بین التوضؤ به والتیمم ، وأیضاً الأحوط التثلیث فی التسبیحات الأربع ، لکن إذا کان فی ضیق الوقت ویلزم من التثلیث وقوع بعض الصلاة خارج الوقت فالأحوط ترک هذا الاحتیاط ، أو یلزم ترکه ، وکذا التیمم بالجص خلاف الاحتیاط ، لکن إذا لم یکن معه إلا هذا فالأحوط التیمم به ، وإن کان عنده الطین مثلاً فالأحوط الجمع ، وهکذا .

السید کاظم الیزدی ره، العروة الوثقی

بأسعد طالع عیدت یا من / بطلعته سعادة کل عید

رأیت الهلال على وجهه
فلم أدر أیهما أنور

سوى أن ذاک بعید المزار
وهذا قریب لمن ینظر

وذاک یغیب وذا حاضر
وما من یغیب کمن یحضر

ونفع الهلال قلیل لنا
ونفع الحبیب لنا أکثر

شهاب الدین أبو الفتح الأبشیهی (م ۸۵۲هـ)، المستطرف فی کل فن مستظرف

 

مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟

سعدی

زندگی واقعی

در جوابش می گویم که من تلاش میکنم قصه های واقعی بنویسم ولی، یک دفعه، قصه بخاطر همان غیر واقعی بودنش غیرقابل تحمل میشود، از این رو مجبور میشوم عوضش کنم. به او میگویم که من تلاش میکنم قصه زندگی ام را تعریف کنم، ولی نمی توانم، جراتش را ندارم، خیلی عذابم میدهد. آن وقت همه چیز را خوشگل میکنم و اتفاق ها را نه آن طور که افتاده اند، بلکه جوری تعریف میکنم که دلم میخواست بیفتند.
می گوید: بله زندگی هایی هست که از غمگین ترین کتاب ها هم غم انگیزترند.
می گویم: دقیقا همین است، یک کتاب هرچقدر هم غم انگیز باشد، نمیتواند به غم انگیزی زندگی باشد.

آگوتا کریستوف، دروغ سوم