“سکوت” پاسخِ خوبی برای عقل نبود / و “عشق” خواست بگوید جوابِ مسئله را

توسط: موسوی

کاشکی می‌شد بدانم، تا کجاها می‌برد
این نسیمی کز نفسهای تو، ما را می‌برد

کاشکی می‌شد بدانم جاری عشقت مرا،
می‌کشاند سوی برکه، یا به دریا می‌برد

عشق گاهی اوج را، تا خاک پایین می‌کشد
عشق گاهی خاک را، تا اوج بالا می‌برد

من کی‌ام؟ ای عشق! آهویی که شیرش می‌درد؟
یا نه، تیهویی که سوی قاف، عنقا می‌برد

قطره‌ی بارنده که‌ش، توفنده دریا می‌خورد؟
ذره‌ی چرخنده که‌ش، خورشید رخشا می‌برد؟

تا نپنداری که عاشق، در پی چون و چراست
یا که در پیش تو، نام “کاش” و “امّا” می‌برد،

می توانم بود، آن چشمی که لطف دوستش،
تا فراسوهای دیدار و تماشا می‌برد

می توانم بود ــ حتّا “جلجتا” گر مقصد است ــ
آن “مسیحایی” که بر دوشش چلیپا می‌برد

یا اگر نه، چشم خواهم بست و ره خواهم سپرد،
پا به پایش، تا بَرد عشقم به هر جا می‌برد…

حسین منزوی، شوکران و شکر