صلحست میان کفر و اسلام / با ما تو هنوز در نبردی

توسط: موسوی

در سالى محمد خوارزمشاه، رحمه الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد. به جامع کاشغر درآمدم، پسری دیدم نحوی بغایت اعتدال و نهایت جمال چنانکه در امثال او گویند:
معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت
جفا و عتاب و ستمگرى آموخت

من آدمى به چنین شکل و خوى و قد و روش
ندیده ام مگر این شیوه از پرى آموخت

مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند: ضرب زید عمروا و کان المتعدی عمروا.
گفتم : ای پسر، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست؟
بخندید و مولدم پرسید. گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:
بلیت بنحوی یصول مغاضبا
علی کزید فی مقابله العمرو

علی جر ذیل یرفع راسه 
و هل یستقیم الرفع من عامل الجر

لختی به اندیشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درین زمین به زبان پارسیست، اگر بگویی بفهم نزدیکتر باشد؛ کلم االناس علی قدر عقولهم.

گفتم :
طبع تو را تا هوس نحو کرد
صورت صبر از دل ما محو کرد

اى دل عشاق به دام تو صید
ما به تو مشغول تو با عمرو و زید

بامدادان که عزم سفر مصمم شد، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی که منم تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی.
گفتم : با وجودت زمن آواز نیاید که منم. گفتا: چه شود گر درین خطه چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم؟
گفتم: نتوانم بحکم این حکایت: 
بزرگى دیدم اندر کوهسارى
قناعت کرده از دنیا به غارى

چرا گفتم : به شهر اندر نیایى
که بارى ، بندى از دل برگشایى

بگفت : آنجا پریرویان نغزند
چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

این را بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم. 
بوسه دادن به روى دوست چه سود؟
هم در این لحظه کردنش به درود

سیب گویى وداع بستان کرد
روى از این نیمه سرخ ، و زان سو زرد

سعدی، گلستان