اصل مقصود است، باقی دردسر

توسط: موسوی

بقالی زنی را دوست می داشت. با کنیزک خاتون پیغامها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می سوزم و آرام ندارم و بر من ستمها می رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت. قصه های دراز فرو خواند.
کنیزک به خدمت خاتون آمد، گفت: بقال سلام می رساند و می گوید که بیا تورا چنین کنم و چنان کنم.
گفت به این سردی؟
گفت او دراز گفت، اما مقصود این بود.

فیه ما فیه