عیددیدنی با اموات

توسط: موسوی

یکى از ثقات نقل می‌کرد از والد خود که او نیز یکى از ثقات بود که در وقتى که من در سن شانزده یا هفده سال بودم، عید نوروزى‏ بود در اصفهان به اتفاق پدر خود و جمعى از دوستان و هم‌صحبتان به بازدید عید به خانه‏هاى آشنایان می‌رفتیم.
اتفاقاً روز سه‏‌شنبه بود به عزم دیدن آشنایى رفتیم. در قبرستانى نزدیک خانه او بود مکث کرده شخصى را فرستادیم تفحص کند که او در خانه است یا نه؟
بر سر قبرى نشستیم، یکى از رفقا به عنوان مطایبه گفت:
اى صاحب قبر آخر ایام عید است به دیدن هر که رفتیم تعارفى کرد و شیرینى و میوه آورد چرا تو چنین بی‌تعارفى؟
ناگاه از قبر آوازى برآمد که ببخشید ندانستم شما اینجا خواهید آمد، سه‏شنبه آینده وعده است همین جا تا من نیز تعارف بجا آورم.
ما از شنیدن این آواز متوحش شدیم و از جا برخاستیم متحیر و مضطرب مانده به منازل خود مراجعت کردیم و متیقن شدیم که تا سه‌شنبه آینده ما همه خواهیم مرد.

مشغول توبه و وصیت و تنقیح امور خود شدیم تا روز سه‏شنبه آینده با هم مجتمع شده گفتیم بیایید تا بر سر قبر او رویم ببینیم چه روى می‌دهد.
مجتمعاً بر سر قبر او رفتیم، یکى از ما گفت:که اى صاحب قبر به وعده وفا کن!
ناگاه دیدیم قبر شکافته شده و درى پیدا گردید و آوازى آمد که بسم اللّه قدم رنجه فرمایید و پله‏اى چند ظاهر شد و ما در نهایت حیرانى پایین رفتیم، دهلیزى طولانى سفید کرده روشن نمایان شد و شخصى در آنجا ایستاده پیش افتاد و دلالت می‌کرد. چون دهلیز تمام شد باغى در نهایت طراوت و صفا ظاهر و در آنجا نهرهاى آب جارى و درخت‌هاى مشتمل بر انواع میوه‌هاى جمیع فصول و بر آن درختان انواع مرغان خوش ألحان، و از خیابانى که مقابل دهلیز بود رفتیم در میان باغ به عمارتى رسیدیم ساخته و پرداخته در نهایت زینت و اطراف آن به باغ گشوده پس داخل آن عمارت شدیم.

شخصى در نهایت جمال و صفا نشسته و جمعى از ماه‌لقایان کمر خدمت آن بر میان بسته، چون ما را دید از جا برخاست و عذرخواهى نمود و ترغیب کرد و انواع شیرینی‌ها و میوه‏ها که مثل آن ندیده بودیم آورد و ما متحیر که ما در اینجا خواهیم ماند یا بازگشتى خواهیم داشت بعد از ساعتى برخاستیم تا ببینیم چه روى خواهد داد.
آن شخص ما را مشایعت کرد تا دم دهلیز، پس پدر من از او سؤال کرد که تو کیستى و اینجا کجاست؟
گفت من فلان مرد قصابم در بازارچه‌اى که نزدیک این قبرستان است دکان قصابى داشتم و عملى به جز این نداشتم که هرگز کم نفروختم و اول وقت نماز که داخل مى‏شد و صداى مؤذن بلند مى‏شد اگر گوشت در ترازو بود نمى‏کشیدم و به مسجد کوچکى که در آن نزدیکى بود به نماز جماعت حاضر مى‏شدم و بعد از مردن این موضع را به من دادند و در هفته گذشته که شما این سخن را به من گفتید مأذون به راه دادن نبودم و این هفته اذن گرفتم.
بعد هر یک از ما از مدت عمر خود سؤال کردیم و او جواب مى‏گفت، از آن جمله شخص مکتب‌دارى را گفت: تو زیاده از نود سال عمر خواهى کرد و او هنوز زنده است و مرا گفت: تو فلان قدر، و حال پانزده سال دیگر باقى است.

ملا احمد نراقی، کتاب الخزائن