شتات

جسته گریخته‌هایی از لابلای متون

رمه‌ی خلافت!

ضحاک از عمر روایت می‌کند که می‌گفت: ای کاش من قوچ خانواده‌ام بودم و مرا تا جاییکه می‌خواستند پروار می‌کردند و چون به بیشترین حد از چاقی و پرواری می‌رسیدم برایشان مهمانی عزیز می‌رسید [مرا سر می‌بریدند] و قسمتی از من را کباب و قسمت دیگرم را نمک‌سود می‌کردند، پس مرا خورده و بصورت مدفوعی […]

روشنفکریسم

و یکی از دوستان اهل علمم چنین تعریف می‌‎کرد که با برخی از اهل علم می‌نشستیم و در مورد ابوبکر و عمر و معاویه [لع] و علی [ع] بحث و گفتگو می‌کردیم و عده‌ای از عوام هم دوروبر ما جمع شده به سخنان ما گوش می‌دادند. روزی یکی از آن‌ها که از همه عاقل‌تر به […]