شتات

جسته گریخته‌هایی از لابلای متون

موضوع: شعر

عید السرور ببقر البطن من عمر

فی تاسع من ربیع الاول انکسرت عصا الفجور مع العصیان فی الأثر وغادر اللات تبکیه وتندبه ما بین أهل ولاة الغدر والکفر یبکیه کل غوی فی غوایته من الفریقین من جن ومن بشر  یا صاحبی إن هذا عید فاطمة عید السرور ببقر البطن من عمر یوم أقر به عین البتول وعیـ ـن المصطفى وعلی خیرة […]

با عشق ممکن است تمام محال ها…

خطی کشید روی تمام سوال ها تعریف ها معادله ها احتمال ها خطی کشید روی تساوی عقل و عشق خطی دگر به قاعده ها و مثال ها خطی دگر کشید به قانون خویشتن قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید خطی به روی […]

حقیقت‌ها خیالی‌تر شده است…

تنگ آب از روزهای قبل خالی‌تر شده است زندگی در دوستی با مرگ عالی‌تر شده است هر نگاهی می‌تواند خلوتم را بشکند کوزه‌ی تنهایی روحم سفالی‌تر شده است آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب ماه در مرداب این شب‌ها هلالی‌تر شده است گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟ دیدم […]

یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

واعظی پرسید از فرزند خویش هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟ صدق وبی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت هم کلید زندگیست گفت زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

ما لزماننا عیب سوانا

ریان به صلت میگوید روزی امام رضا ع این شعر از حضرت عبدالمطلب ع را انشاد فرمود: یعیب الناس کلهم زمانا * وما لزماننا عیب سوانا نعیب زماننا والعیب فینا * ولو نطق الزمان بنا هجانا وأن الذئب یترک لحم ذئب * ویأکل بعضنا بعضا عیانا عیب دوران کنند مردم و نیست * عیب دیگر بغیر ما به […]

أعز اصطباری وأجرى دموعی / وقوفی ضحى فی بقاع البقیع

أعز اصطباری وأجرى دموعی * وقوفی ضحى فی بقاع البقیع على عترة المصطفى الأقربین * وأمهم بنت طه الشفیع هم آمنوا الناس من کل خوف * وهم أطعموا الناس من کل جوع وهم روعوا الکفر فی بأسهم * على أن فیهم أمان المروع وقفت على رسمهم والدموع * تسیل ونار الجوى فی ضلوعی وکان من […]

از فرشِ شک به عرشه‌ی منبر رسیده‌ایم

از فرشِ شک به عرشه‌ی منبر رسیده‌ایم از آنچه خواستید فراتر رسیده‌ایم با پای پُر ز آبِله، روی خط شروع، در این مسیرِ بسته به آخر رسیده‌ایم دیگر غمِ رعایتِ شأن نزول نیست در لحظه‌ی نبوتتان سر رسیده‌ایم بعد از هزار و چارصد و چند سال بحث تازه به حرف‌هایِ ابوذر رسیده‌ایم لم‌داده روی تختِ […]

سیکون ما هو کائن فی وقته

لما رأیتک قاعداً مستقبلاً أیقنت أنک للهموم قرین فارفض بها وتعر من أثوابها إن کان عندک للقضاء یقین ما لا یکون فلا یکون بحیلةٍ أبداً وما هو کائن سیکون یسعى الذکی فلا ینال بسعیه حظاً ویحظى عاجز ومهین سیکون ما هو کائن فی وقته وأخو الجهالة متعب محزون الله یعلم أن فرقة بیننا فیما أرى […]

که در دوران هجرانت بسی افتاده مشکلها…

الا یا أیها المهدی مدام الوصل ناولها که در دوران هجرانت بسی افتاده مشکلها صبا از نکهت کویت نسیمی سوی ما آورد ز سوز شعله عشقت چه سوز افتاده در دلها چو نور مهر تو تابید بر دلهای مشتاقان ز خود آهنگ حق کردند و بربستند محملها دلی بی بهره از مهرت حقیقه را کجا […]

چون مهر علی نباشد اندر دل تو / مسکین تو و سعی‌های بی‌حاصل تو

لو أن عبدا أتى بالصالحات غدا وزار کل نبی مرسل وولی وصام ما صام صواما بلا ملل وقام ما قام قواما بلا کسل وحج کم حجة لله واجبة وطاف بالبیت حاف غیر منتعل وطار فی الجو لا یأوی إلى أحد وغاص فی البحر مأمونا من البلل وأکسى الیتاما من الدیباج کلهم وأطعمهم من لذیذ البر […]

هر که را توفیق حق آمد دلیل…

هر که را توفیق حق آمد دلیل عزلتی بگزید و رست از قال و قیل رو به عزلت آر، ای فرزانه مرد! وز جمیع ماسوی الله باش فرد عزلت آمد گنج مقصود ای حزین! لیک، گر با زهد و علم آید قرین عزلت بی«زای» زاهد علت است ور بود بی«عین» علم، آن زلت است عزلت […]

در خانه به کدخدای ماند همه چیز

دل بسته نقش چهره دلدار خویش را دارد دیار صورت دیّار خویش را حکیم سبزواری، دیوان اسرار

این فتنه ها ز داغ پیمبر شروع شد…

این فتنه ها ز داغ پیمبر شروع شد از صحنه ی شکستن یک در شروع شد وقتی چهل نفر به درخانه می زدند درد شدید پهلوی مادر شروع شد می خواست تا دفاع کند از علی، ولی باران تازیانه به کوثر شروع شد پا در میان گذاشت غلاف و بهانه شد تا خون سرخ بال […]

خستگی

خستگی است           با تمام مردم زمین           دلشکستگی است. یک نفر، به مستی شراب کهنه ای پناه می برد.           یک نفر، به آستان شعر دلنشین.           یک نفر، به آسمان دین. مذهب و شراب و شعر؛           بهترین وسیله فرار آدمی           ز خستگی است.           کامبیز صدیقی کسمایی

وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود…

بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود ماهی که از ادامه شب رو گرفته بود آرامشی عجیب در اندام سرو بود گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود دستی به دستگیره دروازه بهشت دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود آهوی عشق بوی پرستو گرفته بود  آن […]