شتات

جسته گریخته‌هایی از لابلای متون

وهنا لطیفة مناسبة للمقام یعجبنی ذکرها وهو أنّ الشیخ صالح بن حسن سأل عن الشیخ الأجلّ بهاء الملَّة والدّین قدّس اللَّه روحه وقال: ما قول سیدی وسندی فی هذه الأبیات لبعض النواصب؟ فالمأمول أن تشرفوا بجواب منظوم یکسر سورته:

أهوى علیا أمیر المؤمنین ولا
أرضى بسبّ أبی بکر ولا عمرا

ولا أقول إذا لم یعطیا فدکا
بنت النبیّ رسول اللَّه قد کفرا

اللَّه یعلم ما ذا یأتیان به
یوم القیامة من عذر إذا اعتذرا

فأجابه الشیخ قدّس سرّه العزیز: التمست أیها الأخ الأفضل الصفیّ الوفیّ أطال اللَّه بقاک وأدام فی معارج العزّ ارتقاک الإجابة عما هذر به هذا المخذول فقابلت التماسک بالقبول وطفقت أقول:

یا أیها المدّعی حبّ الوصیّ ولم
تسمح بسبّ أبی بکر ولا عمرا

کذبت واللَّه فی دعوى محبّته
تبّت یداک ستصلى فی غد سقرا

فکیف تهوى أمیر المؤمنین وقد
أراک فی سبّ من عاداه مفتکرا

فان تکن صادقا فیما نطقت به
فابرء إلى اللَّه ممّن خان أو غدرا

وأنکر النصّ فی خمّ وبیعته
وقال إنّ رسول اللَّه (ص) قد هجرا

أتیت تبغی قیام العذر فی فدک
أنحسب الأمر فی التمویه مستترا

إن کان فی غصب حقّ الطهر فاطمة
سیقبل العذر ممّن جاء معتذرا

فکلّ ذنب له عذر غداة غد
وکلّ ظلم ترى فی الحشر مغتفرا

فلا تقولوا لمن أیّامه صرفت
فی سبّ شیخیکم قد ضلّ أو کفرا

بل سامحوه وقولوا لا نؤاخذه
عسى یکون له عذر إذا اعتذرا

فکیف والعذر مثل الشمس إذ بزغت
والأمر متّضح کالصّبح إذ ظهرا

لکنّ إبلیس أغواکم وصیّرکم
عمیا وصمّا فلا سمعا ولا بصرا

حبیب الله الهاشمی الخوئی (۱۳۲۴ هـ)، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة

شعار فیزیک دانان کوانتومی باید چنین چیزی باشد: “باید به استبداد بیجای فهم متعارف پایان داد”. پیام این شعار مهیج تنها به قلمرو کوانتومی محدود نمیماند، بلکه به ما گوشزد میکند که عقل ما در پیش بینی تا حدودی کوته بین است. دانشمند هرجا که با تبیین چیزی چه در داخل علم و چه در خارج آن، روبرو شود، نباید از خود بپرسد: “آیا این خردپذیر است؟” – چنانکه گویی از پیش میدانیم که خرد ما ناگزیر باید چه صورتی داشته باشد- بلکه پرسش به جای دانشمند چنین باید باشد: “از کجا میدانید که چنین است؟”. این سوال دوم بسیار بازتر است، زیرا امکان شگفتی بنیادی را از پیش نفی نمیکند و در عین حال اصرار دارد که هر گفته ای را باید شواهدی پشتیبانی کنند.
نظریه کوانتومی از یک طرف از ما میخواهد که تصور خود را از خردپذیری سیال نگه داریم، و از طرف دیگر از ما میخواهد که قبول کنیم که معرفت شناسی کلی وجود ندارد، یعنی هیچ راه واحد و برتری برای دست یافتن به همه معارف وجود ندارد. هرچند میتوان دنیای زندگی روزمره را با همان روشنی نیوتونی شناخت، شناخت دنیای کوانتومی تنها در صورتی ممکن است که آمادگی آن را داشته باشیم که آن را با همان عدم قطعیت هاینبرگی ش بپذیریم. اصرار بر اینکه تبیین ما از الکترون ها باید به معنای ساده دلانه کلمه عینینت داشته باشد، تنها به شکست می انجامد.  یک نوع دور معرفت شناختی در کار است: نحوه علم ما به هر موجود باید با طبیعت آن مطابقت داشته باشد؛ طبیعت آن موجود از راه چیزهایی که درباره ش میدانیم آشکار میشود. از این دور ظریف هیچ راه گریزی وجود نارد. مثال نظریه کوانتومی به ما امید می دهد که شاید این دور خوش خیم باشد و نه باطل.

نظریه کوانتومی/ جان پاکینگ هرن

فال می گیرم و نمی گیرم پاسخی در خور سوال اما

فال‌مان هرچه باشد
باشد …
حال‌مان را دریاب !
خیال‌کن حافظ را گشوده‌ای و می‌خوانی:
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید»
یا
«قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود»
چه فرق ؟
فال نخوانده‌ی تو
منم !

محمدعلی بهمنی

الگوی زندگی

فوتبال دوست ها پسرهای قد بلند و عصبانی و پر سروصدا و گنده بکی بودند که استاد زمین انداختن بچه های کوچک تر و لگد زدن به آنها بودند. این الگوی زندگی در مدرسه بود؛ غلبه همیشگی قوی بر ضعیف. فضیلت به پیروز شدن وابسته بود: به جثه ای بزرگ تر، زور بیشتر، سرووضع بهتر، پول و محبوبیت بیشتر، شیکتر و بی وجدان تر از بقیه بودن – از این نظر که روی آن ها سلطه داشته باشی، با قلدربازی بترسانیشان، آزارشان بدهی، مسخره شان کنی و کاری کنی که احساس کنند احمق اند و به هر نحو ممکن بر آنها مسلط باشی. زندگی یک نظام نابرابر بود و همه چیزش درست بود. در این نظام آدمهای قوی ای وجود داشتند که لایق پیروزی بودند و همیشه هم پیروز میشدند، آدمهای ضعیفی هم وجود داشتند که مستحق شکست بودند و تا ابد شکست میخوردند.
قصدم این نبود که معیارهای غالب را زیر سوال ببرم، چون تا جایی که می فهمیدم اصلا جز این ها معیار دیگری وجود نداشت.

جرج اورول، زندگی در پیش رو (همشهری داستان ۴۸)

تلک الأیام نداولها بین الناس

ابتدای زمانی که ظل السلطان به حکومت اصفهان از طرف پدر خود ناصر الدین شاه مفتخر گردیده بود، بر حسب رسم حکومت های سابق که باید اول به زیارت امام جمعه بروند، ظل السلطان به دیدن امام جمعه رفته بود.
در آن وقت بحبوحه جوانی و در سن هیجده سالگی بود.
چون در خدمت امام می رسد، پس از مراسم، برای تألیف قلب امام [جمعه] می گوید: من در تمام فرمایشات و اجرای اوامر بندگان حضرت امام با کمال میل حاضر هستم و هرگاه خطایی از من سرزد بنویسید به سوی پدرم تا آن که مرا معزول از حکومت دارد.
امام در جواب می گوید: اگر خطایی از شما سر زد به امپراطور روس می نویسم پدرت را عزل کند.

گزیده دانشوران و رجال اصفهان

اشرف العلوم

بدانکِ علمها از چند گونه است لیکن حکمای قدیم از جمله علوم چهار علم را اختیار کرده اند: علم نجوم و طب و کیمیا و طلسمات را.
چون به حقیقت بنگری مایه ی این علمها علم نجوم است از جهت آنکِ این علم های دیگر بدو محتاج اند و او هیچ علمی محتاج نیست. و دلیل بر آنک هر چند طبیبی فاضل نیکو دانا بود، از بهر بیمار داروهای نیکو ساخته باشد، چون طالع بیمار نداند، و از احوال نیک و بد مولود خبر ندارد و نیز طالع ساعت بیماری وی نداند و داروها به ساعت نیک به بیمار ندهند، علم او در معالجت بیمار پس سودی ندارد. پس او را باید دانستن این علم چاره نیست تا در صناعتش نقصان نشود.

حبیش تفلیسی، بیان النجوم (بساتین، ش ۱)

روزی سلیمان [بن عبدالملک] لپاچه سبز در غایت نیکویی بپوشید و عمامه سبز بر سر نهاد و در آینه نگریست و گفت من پادشاهم و جوان، یکی از کنیزان او گفت:
انت نعم المتاع لو کنت تبقی / غیر ان لا بقاء للانسان
لیس فیما علمته لک عیبا / کان فی الناس غیر انک فان
بر این حال یک هفته بیش نگذشت که سلیمان وفات یافت.

هندوشاه بن سنجر بن عبد الله صاحبی نخجوانی، تجارب السلف

بهشت باغ بزرگیست…

مرا اگر در بهشت بیارند اول درنگرم که او در آن جا هست. اگر نباشد گویم او کو؟

شمس الدین تبریزی، مقالات شمس

ولما مات المعتصم وتولى الواثق الخلافة کتب دعبل ابن علی الخزاعی أبیاتا:

الحمد لله لا صبر ولا جلد / ولا رقاد إذا أهل الهوى رقدوا
خلیفة مات لم یحزن له أحد / وآخر قام لم یفرح به أحد
فمر هذا ومر الشؤم یتبعه / وقام هذا وقام الویل والنکد

الخطیب البغدادی (م ۴۶۳ هـ)، تاریخ بغداد

ابو بکر

… وکان متقدم هؤلاء الاخوة عبد الله بن سعد وکان له ولد قد ربی بالکوفة فانتقل منها إلى قم وکان إمامیا فهو الذی نقل التشیع إلى أهلها فلا یوجد بها سنی قط ، ومن ظریف ما یحکى : أنه ولی علیهم وال وکان سنیا متشددا فبلغه عنهم أنهم لبغضهم الصحابة الکرام لا یوجد فیهم من اسمه أبو بکر قط ولا عمر ، فجمعهم یوما وقال لرؤسائهم : بلغنی أنکم تبغضون صحابة رسول الله ، صلى الله علیه وسلم ، وأنکم لبغضکم إیاهم لا تسمون أولادکم بأسمائهم ، وأنا أقسم بالله العظیم لئن لم تجیئونی برجل منکم اسمه أبو بکر أو عمر ویثبت عندی أنه اسمه لأفعلن بکم ولأصنعن ، فاستمهلوه ثلاثة أیام وفتشوا مدینتهم واجتهدوا فلم یروا إلا رجلا صعلوکا حافیا عاریا أحول أقبح خلق الله منظرا اسمه أبو بکر لان أباه کان غریبا استوطنها فسماه بذلک ، فجاؤوا به فشتمهم وقال : جئتمونی بأقبح خلق الله تتنادرون علی ! وأمر بصفعهم ، فقال له بعض ظرفائهم : أیها الأمیر اصنع ما شئت فإن هواء قم لا یجئ منه من اسمه أبو بکر أحسن صورة من هذا ، فغلبه الضحک وعفا عنهم.

یاقوت حموی، معجم البلدان

… وکل هؤلاء بهذه النواحی یدّعون التشیع ومحبة رسول الله صلّى الله علیه وسلم وأهل بیته، فیبکون على فاطمة وعلى ابنها المحسن الذی زعموا أن عمر قتله … ویذکرون ما قد تقدم ذکره من أن خلافهم له وقتالهم إنما هو لعداوته صلّى الله علیه وسلم وللشک فی نبوته، ویقیمون المنشدین والمناحات فی ذلک.

القاضی عبد الجبار المعتزلی (م ۴۱۵ هـ)، تثبیت دلائل النبوة

خون چو آلوده شود، پاک به نشتر گردد

فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد
بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد

ز قفای من و تو، گرد جهان را بسیار
دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد

من و تو روزی از پای در افتیم، ولیک
تا بود روز و شب، این گنبد اخضر گردد

روز بگذشته خیالست که از نو آید
فرصت رفته محالست که از سر گردد

کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود
پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد

زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش
نیست امید که همواره نفس بر گردد…

پروین اعتصامی

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چونست که مردم در زمان خلفا دعوی خدائی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند؟
گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.

عبید زاکانی، حکایات فارسی

ویکبرون بان قتلت وإنما / قتلوا بک التکبیر والتهلیلا

ولا یوم کیوم الحسین ( علیه السلام ) ازدلف إلیه ثلاثون ألف رجل ، یزعمون أنهم من هذه الأمة کل یتقرب إلى الله عز وجل بدمه ، وهو بالله یذکرهم فلا یتعظون ، حتى قتلوه بغیا وظلما وعدوانا .

امام سجاد ع، امالی الصدوق ره

عن ابن أبی نعم قال کنت شاهدا لابن عمر وسأله رجل عن دم البعوض فقال ممن أنت فقال من أهل العراق قال انظروا إلى هذا یسألنی عن دم البعوض وقد قتلوا ابن النبی صلى الله علیه [وآله] وسلم وسمعت النبی صلى الله علیه [وآله] وسلم یقول هما ریحانتای من الدنیا .

صحیح بخاری